نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸
حرفی برایت ندارم.مگر دست های غرق اشک شوقم را نمی بینی؟ مگر نمی بینی تکیه دستانم به دستانت را به جستجوی گرمایی ؟ مگر قلب آدمی سرد باشد اینطور می شود ؟
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مهر ۲۰م, ۱۳۸۸
حق نبود مریدان خود را از دین گریزان کنید، پیامبر. گیرم که عاشق جمال خدایی دگر هم شده بودید.
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته,
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مهر ۷م, ۱۳۸۸
این پاییز زیبا مدیون آن بهار است.
این قافله از بهار برمیگردد.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : شهریور ۲۱م, ۱۳۸۸
اسیر این دم و بازدمیم.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مرداد ۲۳م, ۱۳۸۸
ما پاى رفتن نداریم، شما نمى خواى دنبال نیمه گمشدتون بگردین ؟
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۲۸م, ۱۳۸۸
ای دلم پوشیده بشنو، او نمی آید دگر باز
در دل و تاریخ ثبت شود
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۱۷م, ۱۳۸۸
هیچ چیز حال و هوا ندارد. عبور و مرور هست ولى مسافرى نیست. جنگل هست ولى زردتر. من هستم ولى بى تو.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : خرداد ۱۰م, ۱۳۸۸
داده ایم درب را از بیخ کندند بل که از خاطرمان برود هرچه رفتن و آمدن بود. از بس چشم به در دوخته بودیم نقشتان حک شده بود به در، آخر سر هم ندانستیم چرا دستتان هیچ وقت به دستگیره نرسید !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۸
اشتباهمان این بود که این جدال عاشقی را به راه شما رفتیم. یادم نبود که هر راهی بالاخره تمام می شود. باید میزدیم به بیراهه.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۸
این خیال شیرین را عقد دائم جمالتان کردیم. مرحمتی کرده ماه عسل بیایید به خوابمان.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۸
حالا شما همسفر شو؛ مردش هم نبودى،نبودى.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۸
رازی که در دل حبس شود راز نیست که، مثل حرفی است که دورش را تیغه کشیده باشی، فقط می دانی هست. راز آن است که دلت بخواهد به یکی تعریف اش کنی، مثلن دوستی را ببینی و کمی هم قیافه دلتنگ ها را بگیری و بگویی که هی، گوشت را بیار این جا، این رازو بهت گفته بودم ؟
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸
باد دیشب این حوالی می گشته، صبح که بیدار شدم عطر تنت را برده بود. همه جا را جستم، من به هر قاصدکی بسپردم، که بگویید به باد، که برش گرداند !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۸
باران که باران نبود شستشوگر دل بود.
دل که دل نبود، زباله دانى عشق هاى سوخته بود.
عشق ها که عشق نبودند، سوداى روزانه بودند.
…
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۸
باید حقیقتى باشد که به خیالش خوش شویم. حقیقتى که نباشد آدمى الکى خوش، سرخوش و گاهن ناخوش مى شود.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۸
الحق که تنبلى پسر. مگر قرار نبود سقف شکسته دلت را شیروانى کنى ؟ مگر قرار نبوى این بهار بارانى را به سلامت بگذرانى ؟ پس چه شد ؟
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۸
کاش درب منزل ما سرعتگیر داشت !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۸
کوله کردم خاطرتان را با خود آوردم به هرجا. آنقدری جایگیر بود که بقیه زندگیم جای نشود. حال که رفته ای نمی دانم زندگی ام را کدام گوشه گذاشته بودم !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : اردیبهشت ۶م, ۱۳۸۸
حال که موریانه چهره و صدایت را در خاطرم خورده، به این که هنوز دوستت دارم خوشم.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۸
حال که نعمتت رفته، لعنتت را به ما ارزانی دار.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۳۰م, ۱۳۸۸
جز با قلم نمى توان قلم نوشت .
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۲۸م, ۱۳۸۸
گذرت به گلستان افتاده ؟ حتمن افتاده ! اگر هوای عطر گل کنی، گل که هیچ، برگ درختان هم عطر خود را دارد. ولی تا به حال توانسته ای دلت را از آن برگی که با دست خودت چیده ای و حال به زمین انداخته ای بگسلی ؟
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۱۹م, ۱۳۸۸
چه شب هایى که آدمى بدون رویاى فردایى به سر کند.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۱۱م, ۱۳۸۸
اصولن دختر مثل شورلت آریا مى مونه، تا شرتت هم باید بفروشى خرجشون کنى.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۸م, ۱۳۸۸
دلتنگى دلتنگى است دیگر.همیشه هست فقط قبله اش را عوض مى کند.دیروز دلتنگ دیدنت بودم، امروز دلتنگ بودنت شده ام.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۴م, ۱۳۸۸
سودای بتی از سر به در نمودیم ولی سودای بتان از سر به در نخواهد شد. باشد که آتشی دوباره به دل بر آید.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۱م, ۱۳۸۸
درد ما که بی عشقی نبود از اول که تو برایمان عشق به ارمغان آوردی، حالا هم که رفتی عشقی را با خودت نبردی.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : اسفند ۲۷م, ۱۳۸۷
چه خوابی بود؛ به رسم ایام وفاداری کنارم نشسته بودی و فرشی از خیال های رنگین می بافتیم. راستی حکم خواب روزانه چیست ؟
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : بهمن ۲۹م, ۱۳۸۷
آنقدر از تکرار می ترسید که تکراری نبودن شد روزمرگی اش. گاهی آدم باید تکراری باشد.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : بهمن ۲۰م, ۱۳۸۷
کوچه باغ را که تا انتها بروی عمارت را می بینی، نزدیک پنجره خاتون، بهار نارنجی است که زمستان ها میوه می دهد.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : بهمن ۱۵م, ۱۳۸۷
بی هیچ تقصیری، درمیان جاده های بی تقدیری، گم شده ام.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : بهمن ۱۴م, ۱۳۸۷
دنیا که رنگی نشد مرد؛ کاش مرا سیاه و سپید می آفریدی.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : بهمن ۱۴م, ۱۳۸۷
تا دلت را منفصل نکنی نَتوانی به دلی متصلش کنی. بگذار دلت یک قطب داشته باشد.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : بهمن ۱۲م, ۱۳۸۷
یادت هست روزی اینجا خیالت بود؛ صدای موج ها که از دور حمله می کنند و خانه ای گمشده میان این چوب های گاهی سبز، همه چیز محیا است کاش او هم بود. آه که اینجا تکراری شده ام.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : بهمن ۹م, ۱۳۸۷
از انصاف که نگذریم گیرایی همه چیز تو گرما بیشتره …
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : بهمن ۶م, ۱۳۸۷
زیبایی یک انتخاب است، نه کمتر نه بیشتر.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : بهمن ۵م, ۱۳۸۷
همیشه ابرهای سیاهتر حرفهای بیشتری تو دلشون دارن.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : بهمن ۱م, ۱۳۸۷
ببین! حواسَت هست؟ فاصله بین دو حرف را دوباره ببین؛ غربت را ببین، قربت را ببین.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : دی ۳۰م, ۱۳۸۷
او قصه هایش را از آنطرف ساحلها با خود آورده بود ؛
او یک مشرقی تمام عیار بود.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : دی ۲۹م, ۱۳۸۷
هوای گرگ و میش و ابری رو همیشه دوست داشتم
به خاطر صداقت و رنگش
چون نه شب است نه روز
نه آفتابی دارد نه ستاره ای
اگر نیم بادی هم این میانها بوزد که آن روز میشود بهترین روز زندگیم
دیدید چه راحت بهترین روز زندگی آدم را میسازند
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : آذر ۶م, ۱۳۸۷
این کبریت هم چیز عجیبی است ها، تقریبن مثل آدماست؛
اگه آتشی به جونش بیوفته کمرش خم میشه، ولی تا حالا امتحان کردید ببینید اگه یه بار دیگه آتیشش بزنی چی میشه؛ خاکستر میشه و میشکنه.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : آذر ۴م, ۱۳۸۷
هیئتی کاری رو انجام میدن یعنی :
یکی کار میکنه بقیه دورش سینه میزنن !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : آذر ۳م, ۱۳۸۷
از آغاز هیچ عشقی نبود؛ فقط و فقط هوس بود.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : آذر ۲م, ۱۳۸۷
وفا یک بازه زمانی است، همیشگی نیست.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : آبان ۲۹م, ۱۳۸۷
آنقدر برایم تعریف کرد که دیگر چیزی برای تعریف نداشت، همین شد که ترکش کردم، وقتی آدم داستانی برای تعریف نداشته باشد به دردی نمی خورد.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : آبان ۱۱م, ۱۳۸۷
-آقا یه بلیط بدید برا اول خط
+این جایی که اومدی خط برگشت نداره، این اتوبوسها هم فقط تا ته خط میرن اونم معلوم نیست سالم برسه یا نه !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : آبان ۸م, ۱۳۸۷
اصلن ما از اول عجول بودیم، از وقتی آقا بزرگ خدا بیامرزمان سه شنبه ها میرفت نماز جمعه اینطوری شدیم. آخه چه معنی داره بخوای یه کتاب دویست صفحه ای رو تو یه روز تموم کنی یا یه فیلم چند قسمتی رو؟ چرا نباید بزاری تا اهلیت کنن ؟ نتیجه شم همین میشه دیگه هیچ موقع اهلی نمیشی. ژنتیکه دیگه، دین و ایمون که نداره.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : آبان ۱م, ۱۳۸۷
چراغ ها را از اول جاده روشن کرده ایم به امید آن تونل .
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مهر ۲۸م, ۱۳۸۷
سرقفلى این وبلاگ واگذار مى شود.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مهر ۲۰م, ۱۳۸۷
یه معلمى داشتیم بهمون میگفت : خواهى نشوى همرنگ رسواى جماعت شو.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مهر ۱۴م, ۱۳۸۷
اذان ابرى هم اذانى دگرگونه است. آرامش این دل خسته و مرحم ضخم دورى است. قول داده بودى قبل اذان، که نیامدى. باشد، ما هم به فکر نماز توکل رسیدنتانیم.
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : مهر ۹م, ۱۳۸۷
مى نویسم : دست
مى خوانى : دست
دستم دستت را مى فشارد
پادرنگ/ناصر نامدار
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مهر ۸م, ۱۳۸۷
برگ هایش سبز بودند، زرد و طلایى و قرمز شدند، ریختند و درخت رستگار شد.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مهر ۶م, ۱۳۸۷
نوشتن هنر حمله به سفیدى دفتر است.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مهر ۶م, ۱۳۸۷
نوزده یا همیچین چیزى عدد زیادى نیست ولى باید باشد. فقط باید کمى دقیق تر شد و ابتکار داشت، مثلن میتوان هر کدام از نورده تا را ضرب در سیصد و شصت و پنج کرد و باز هر کدام از آنها را ضرب در بیست و چهار. دقیق تر کسانى هم هستند که هر کدام را ضرب در شصت مى کنند. فقط باید کمى دقیق تر شد تا بتوانى زندگى را ترسیم کنى و در تار و پود این اعداد رخنه کنى. درست است عددند ولى داستان ها با خود دارند.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مهر ۳م, ۱۳۸۷
هواى پاییزى مى برتت به فصل فصل سال. آن قدرى که این گذر ایام خزانش زیباست بهارش زیبا نیست، گرما و سرما هم نمک این فصل هاست نباشند کار فلک لنگ مى شود. نباشند سرمایى نیست که کلاه از سرمان بدزدد، شال به گردنمان بیاویزد و قصه هاى مادربزرگ را برایمان از بر بخواند و گرمایى هم نیست که فرار کنیم و برویم آن کافه کنار پارک و از دغدغه هاى روزمره مان بگوییم و با گربه زیر میز بازى کنیم.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مهر ۲م, ۱۳۸۷
گمان داشتم که بادم و بى هیچ مانعى فقط در حال رفتن و رفتن. بعدترها فهمیدم که باد سرگردان هم داریم که خواه و ناخواه مى ایستد، گاه با شاخه هاى درخت انار بازى مى کند، گاهى با عقابى در مسابقه، گاهى هم فقط باد است.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مهر ۲م, ۱۳۸۷
این شب ها خواب هم نداریم بلکه به رویایمان آیى. برسد به او : حلالمان کن.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مهر ۱م, ۱۳۸۷
دیروز که دیدمت یاد سالهاى دورمان افتادم، بازى کلمات را که یادت هست، همان بازى که اسم ها و نقش ها را عوض میکردیم، روز آخرى که تو اسم مرا با او عوض کردى، تو شدى مال او و من ماندم بى کس٫ حافظه خوبى ندارم ولى این بازى را خوب به یاد دارم.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : شهریور ۳۰م, ۱۳۸۷
پنجره اتاق مادربزرگ را که باز مى کنى درخت مى بینى و درخت، ولى صمیمى ترینشان همین درخت روبرویى است. صمیمى از این جهت که دستانش را تا خود پنجره دراز کرده، شایدم قصد گلدان ها را کرده. هر چه که هست دوستش دارم، این چند شب هم شده همدم تنهایى من، ولى او از من تنها تر است؛ خودش گفت !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : شهریور ۲۸م, ۱۳۸۷
نزدیک شب قدریه به دلم افتاده تا محرم دیگه زنده نیستم، امسال خیلى دوست داشتم تو مراسم قمه بزنم، نذر کردم امسال علم شصت و سه تیغه داوود غول رو بلند کنم از سر سه راه تا خود امامزاده ببرم و برگردونم. اگه بودم که هیچ اگر هم نه که تو بهترین دوست منى و دوست ندارم نذرم رو ادا نکرده بزارم !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : شهریور ۲۷م, ۱۳۸۷
یادمه افکار من مجموعه اشکال هندسى بودند،
وقتى آمدى همه را کردى دایره،
همه شان شدند ‘تو’ .
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : شهریور ۲۶م, ۱۳۸۷
اینجا خیلى داره تنگ میشه
نه، تو اشتباه نکردى دیوارا دارن به هم نزدیک میشن!
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مرداد ۲۸م, ۱۳۸۷
چیزی که با دعوا حل می شه چرا صحبت ؟
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مرداد ۲۳م, ۱۳۸۷
-چه خبر ؟ نیستی ؟
+آره مریض بودم، کلیه ام رو پیوند زدم
-به به پیوندتان مبارک !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مرداد ۲۲م, ۱۳۸۷
نمی دانم درخت بودن چه طعمی دارد ؛
نمی دانم اصلا برای ما طعمی خواهد داشت ؛
نمی دانم در دنیای ریشه دار زندگی کردن را می شود زندگی نامید ؛
ولی هر چه باشد و هر چه نباشد ، دوست دارم باد غزل خوان ، بی هیچ سلامی دستانش را در میان شاخه هایم مویه کنان بفشارد .
شاید در زندگی بعد طعمش را چشیدم …
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مرداد ۲۱م, ۱۳۸۷
چرا اینطور است ؟ چرا ؟ هیچ وقت احساس تعلق و ذوقی در نوشتن با کاغذهای رسمی نداشته ام ؛ همیشه دوست داشتم برای نوشتن بهترین نامه ام، از وسط دفتر چهل برگی که توش از دلم و تمام زندگی پشت میز درسم مینوشتم برگی بردارم و برای کسی که می خواستم می نوشتم. همیشه این کاغذهای کاهی دفتر چهل برگ زندگی ام هست که مرا یاد دوستانم و دوران خوش می اندازه. نمی دونم چه کششی می تونه داشته باشه یه کاغذ بدون هیچ وزن و ارزشی ، شاید این بخاطر خونی است که در درختش بوده یا شایدم به خاطر بادی که روزی اسرار دل مردم را به گوش درخت می رسانده.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مرداد ۲۰م, ۱۳۸۷
خواهم نوشت
می نویسم
می نویسم
آن قدر می نویسم تا مرکبم جایی برای نوشتن برایم بگذارد
آن طور می نویسم تا دستانم جایی برای نگهداری قلم بدون مرکب برایم بگذارد
آن طور می نویسم که خوانده شوم
آن قدر می نویسم تا مرکب وجودم به تباهی رسد
آن طور می پویم تا در ساقه گیاهی نو رسیده جاری شوم
آن طور که درخت اناری شوم و بازیچه دست نوشته ها ، و تقدیر نوشته های خطی خطی آدمی ، در من به سکوت ناتمام تمام قصه ها مانَد
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مرداد ۱۹م, ۱۳۸۷
تمام عصر جمعه را به آبیاری باغچه خانه پرداختم تا شاید کسی هم پیدا شود و باغ دل ما را آبیاری کند
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مرداد ۱۷م, ۱۳۸۷
آنقدر شراب تلخ خواهم خورد که سقف اطاق بر کف اطاق پهن شود.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مرداد ۱۶م, ۱۳۸۷
بی شک هر آزادی ای بهایی درخور خودش داره ؛
بهای آزادی روح همان جان آدمی است
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مرداد ۱۵م, ۱۳۸۷
کاش میتوانستم تو را هم مثل بقیه وسایل فریز کنم تا شاید فاسد نشوی و بعدا قابل استفاده شوی
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مرداد ۱۴م, ۱۳۸۷
بازگشت زیر باران ، بدون چتر ، سالهاست که به افسانه ها پیوند خورده.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مرداد ۱۳م, ۱۳۸۷
از کجا این همه پوچی به قلم می آیند ؟
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مرداد ۱۲م, ۱۳۸۷
ساعت مچی ام از کار افتاده ؛
یعنی زمان برایم ایستاده و من در سکون به سر می برم !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مرداد ۱۰م, ۱۳۸۷
چه خیال هایی در سَرِمان بودا، ولی چه سود ؟
کل زندگی آدمی را در چند کیلوبایت ناقابل هم میتوان گنجاند.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مرداد ۹م, ۱۳۸۷
میدانم که میدانی بی آن که دانسته ای دل نادانم را شکسته ای
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مرداد ۸م, ۱۳۸۷
انگاری همیشه باید منتظر چیزی برای سبز نگاه داشتن دل بود ؛
گُلی
باغی
نگاهی
سرودی
…
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مرداد ۷م, ۱۳۸۷
روزگاریست که درخت انار پیر جایش را به خاکستر داده …
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مرداد ۶م, ۱۳۸۷
اعمالم پشت به نظراتم در حال حرکتند ؛
نمی دانم چرا اینطوری شده است !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مرداد ۵م, ۱۳۸۷
خوبی باد اینه که از هر طرف بیاد به همون طرف میره
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مرداد ۳م, ۱۳۸۷
خیلی چیزها را محفوظ نگاه داشته ام ؛
خیلی ها را به یاد ندارم ؛
خیلی ها اصلا نبوده اند ؛
خیلی ها هم شاید بعد از مرگ سراغم گیرند ؛
پس تو میتوانی منتظر بمانی ، منتظر بمانی تا بعد از مرگم منتشرشان کنم !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مرداد ۲م, ۱۳۸۷
باد سرای گرم قلبم به طرف قلب سردش حرکت کرد ، تا شاید بتواند تعادل گرمایی شیمی را اثبات کند ؛
ولی نشد !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : مرداد ۱م, ۱۳۸۷
قبل تر ها باغچه ای نبود که آب و جارویش کنم ؛
تازه تر ها باغچه ای دارم ؛
ولی سال هاست که دگر کسی جارو به دست نمی گیرد …
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۳۱م, ۱۳۸۷
راستی کدامین جواب بوده که کمرِ علامتِ سوال را اینچنین خم کرده ؟
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۳۰م, ۱۳۸۷
صدایم نمی کنی ، نکن !
نگاهم نمی کنی ، نکن !
جوابم نمی دهی ، نده !
بدان
چه کنی
چه نکنی
برایت خواهم شکست
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۲۹م, ۱۳۸۷
زندگی منتظر نمی مونه ؛
نمی بینه که تو نقشِ زمین شدی ؛
یا داری می دوی ؛
به راهش ادامه می ده مثل همیشه !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۲۷م, ۱۳۸۷
عمریست سیگارِ خیالی ام روشن است ولی دودی بیرون نمیدهد …
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۲۶م, ۱۳۸۷
دفتر تقدیرم را نگاهی انداختم ؛
هیچ چیز پیدا نکردم ؛
شاید تا به حال تقدیر برایم رقم نخورده ؛
شاید من مانده ام در این دنیا بدون هیچ تقدیری .
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۲۵م, ۱۳۸۷
دوری و دیری هم فاصله چندانی با هم ندارند ؛
باز هم حرف از فاصلهءِ میانِ حرفهاست !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۲۴م, ۱۳۸۷
امروز صبح قرار بوده خورشید به آسمان بیاید ولی نیامده !
نمیدانم چه شده
شاید
مرخصی
خواب مانده
شاید
قرار بوده جایش را به ابرهایِ باران بدهد
ولی شاید ابر هم گریه اش نیامده و نیامده
شاید این اشکهای مصنوعی برای ابر کارساز نیست، اون اشک واقعی میخواهد
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۲۳م, ۱۳۸۷
می نویسم سوی دوست :
هر چه من دارم از اوست
هر چه من خواهم در اوست
هر چه او بدنام و ناکامم کند …
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۲۲م, ۱۳۸۷
واژه ها می گویند
رنگ ها می بینند
و فقط حسِ غروب است که بی پایان ماند
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۲۰م, ۱۳۸۷
فرقِ بین زمین و زمان در سومین حرف ختم میشود ؛
پس منتظرِ زمانی هستم که به زمینِ دلم پا گذاری ؛
هر چند فاصلهءِ یک حرف عمرها گذرد !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۱۹م, ۱۳۸۷
دیگه بارون در دلم حسی ایجاد نمی کند
تقصیرِ دلم نیست
همه جا سنگ فرش و آسفالت شده !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۱۸م, ۱۳۸۷
من پشتِ دیوارِ زمان جا مانده ام ؛
کسی صدای مرا می شنود ؛
من جا مانده ام
…
..
.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۱۷م, ۱۳۸۷
آشکار نکردنش خیلی مهمه ؛
مردم هیچ تلاشی برای نشون دادن احساساتشون نمیکنن ؛
اونا سعی در پنهانش دارن
شاید هم ازش فرار میکنن …
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۱۵م, ۱۳۸۷
روی صندلی می نشینم ، دوست دارم افکارم را در شلوغی بی حد و مرز دیوار ها به خیالات جدیدی متمرکز کنم . هیچ وقت نتونستم اونطور که میخوام افکارم را متمرکز کنم . شاید این به خاطر توست ، به خاطر تویی که در ذهن منی و هیچ وقت نمی گذاری افکارم به هم بپیوندند .
این را حس می کنم
می بینم
لحظه ای را می بینم که تو درون فکر منی و با کمک باد این دشمن همیشگی افکارم را از هم دور می کنی .
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۱۳م, ۱۳۸۷
نوشته هایم نامی ندارند ؛
از این روست که دفترم فهرستی طلب نکرده …
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۱۲م, ۱۳۸۷
-بیرون پنجره باد است-
-درون پنجره هیچ-
-توی خانه کسی است-
-ولی ؛ هنوز کسی بیرون در را ندیده-
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۱۱م, ۱۳۸۷
اینجا قدیم تر ها جا بسیار بود ، تنهایی آنقدر جاگیر شد که دیگر …
نه زیبایی
نه رویایی
نه خیالی
نه شروعی
نه پایانی
هیچ چیز و هیچ کس ؛ فقط و فقط تنهایی …
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۱۰م, ۱۳۸۷
زمان چشم به راه آینده و من هنوز
… به گذشته خیره ام !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۹م, ۱۳۸۷
می نویسم به آشنای دیرین :
دوستت دارم هنوز …
… همین !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۸م, ۱۳۸۷
…
دیگر عمریست که درها را شب قفل نمی کنم
اما
هنوز نیامده ای …
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۶م, ۱۳۸۷
تنها معیار موجود برای تشخیص راننده خوب از بد میزان کرایه ایست که میگیرند !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۵م, ۱۳۸۷
دستان خسته ام به شقایق نمی رسد …
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۴م, ۱۳۸۷
باز هم عصا دستگیرم شد ؛
تنها اوست که مرا تنها نگذاشته !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۳م, ۱۳۸۷
ناباوری را بر پایه ای از باورهایم ساخته ام …
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۲م, ۱۳۸۷
چند سالی است صبا از کوچه ما گذر نکرده ؛
شاید صبا هم جایش را به پمپ های باد داده !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : تیر ۱م, ۱۳۸۷
انگاری روزنامه ها با مطالبشون میخوان زندگی رو تغییر بدن …
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : خرداد ۳۰م, ۱۳۸۷
به روز مبادای زندگی نزدیک شده ام
آیا میتوانم از خاطراتت خرج کنم ؟
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : خرداد ۲۹م, ۱۳۸۷
خوبی هایت را در بر قلبم حک کردم ؛
نامه هایت را در بایگانی دلم انبار کرده ام ؛
آیا باید از جایی برایشان کپی رایت بگیرم !؟!
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : خرداد ۲۸م, ۱۳۸۷
سخت ترین قسمت مشهوریت اینه که مردم همه باهات موافقن ؛
حتی اگه دیوانه وار ترین حرف ها رو بزنی ؛
چقدر بده که آدم نیاز داشته باشه که یکی بهش بگه داری چرت میگی !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : خرداد ۲۷م, ۱۳۸۷
قسمتیم وطنیه ؛
قسمتیم اجنبی آبادیه ؛
قسمتیم ناکجاآبادیه ؛
ولی اسمم وطنیه ،
پس همه فکر میکنن من وطنیم !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : خرداد ۲۶م, ۱۳۸۷
دیگر خودش نبود
او در میان نقش فیلم هایش گم شده بود !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : خرداد ۲۵م, ۱۳۸۷
درام بودن راحته !
کمدی بودن سخت !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : خرداد ۲۳م, ۱۳۸۷
-خدا با ماست
+پس کی با اوناست ؟
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : خرداد ۲۲م, ۱۳۸۷
چشمانم را مچاله کردم تا شاید قطره اشکی بجا مانده سرازیر شود ولی نشد …
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : خرداد ۲۱م, ۱۳۸۷
تنها چیزی که میشه تو دفتر خاطرات پیدا کرد گذر زمان ه …
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : خرداد ۲۰م, ۱۳۸۷
یه قانونی رو دیروز بعد از کلی تنهایی کشف کردم ؛
تنهایی مفیده ؛
ولی ضررش بیشتر از نفعِ شه .
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : خرداد ۱۹م, ۱۳۸۷
خسته از سفر ؛
خسته از خیال ؛
خسته از تنهایی ؛
مرده از بی عشقی !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : خرداد ۱۸م, ۱۳۸۷
تلاش را در نگاه مردی دیدم که سعی داشت با آب دهانش آتش حکم اعدامش را خاموش کند.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : خرداد ۱۶م, ۱۳۸۷
بارون هم همون بارون های قدیمی
از صبح است که بارون می آید
ولی هنوز دل مردم را پاک نکرده !
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : خرداد ۱۵م, ۱۳۸۷
دلم برات می آید
دلم برایت می خواند
دلم برایت می ماند
میدانم روزی
دلم برایت می میرد
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۷
آه ای ابر
ای هم دم آسمان صاف من
ای پدید آورنده روزهای بارانی
ببار بر من
تا با فرسایش من خاک جان تازه ای گیرد
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۷
پرنده وقتی اسیر میشود ، فکرش پرواز میکند.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۸۷
باد
شاخ و برگ های جوانم را ببر تا سلام مرا به دنیای بی ریشه برسانند.
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۸۷
آسمان
تعطیل است
بادها بیکارند
ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه خود را خوردند
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۷
تا آن لحظه، سفر و اندیشه ی رفتن به سرزمین های دور فقط یک رویا بود، و رویاها تا لحظه ای لذت بخش هستند که به مرحله ی عمل نرسند . در رویا ما همه ی ریسک ها، نا امیدی ها و سختی ها را نادیده می گیریم، و وقتی که پیر می شویم دیگران را – ترجیا پدر و مادر، همسر یا فرزندانمان – به خاطر کوتاهی خودمان برای تشخیص دادن رویاهایمان سرزنش می کنیم.
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۷
دزدی در شب خانه فقیری می جست . فقیر از خواب بیدار شد . گفت : ” ای مردک ! آنچه تو در تاریکی میجویی ، ما در روز روشن میجوییم و نمیابیم “
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۷
بهتر است کنار یک مرد ثروتمند غمگین باشی تا اینکه در کنار یک مرد فقیر شاد باشی.
نظرات بسته است
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۷
آنقدر ناشناخته بود که دریا اولین بار برای یک دریانورد است.
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۷
زندگی به من درس داده که هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست، همه چیز یک فریب است، و این مورد همانند چیزهای غیرمادی در مورد مادیات هم صادق است . تمام کسانی که چیزی را از دست داده اند همیشه فکر می کنند آن چیز برای همیشه ماندگار است و در آخر نتیجه گرفته اند هیچ چیز واقعا به آنها تعلق ندارد . و اگر هیچ چیز به من تعلق ندارد ، هیج دلیلی ندارد که وقتم را برای جستجوی چیزهایی که بر ای من نیستند، تلف کنم . بهترین آن است که جوری زندگی کنم که امروز روز اول و آخر زندگی ام است.
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۲۹م, ۱۳۸۷
آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
و سبزه ها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
وخاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۲۸م, ۱۳۸۷
اگر من قرار است به کسی یا چیزی وفادار باشم، اول از همه باید نسبت به خودم با وفا باشم.
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۲۷م, ۱۳۸۷
همه به من می گو یند که دارم تصمیم اشتباهی می گیرم، اما اشتباه کردن بخشی از زندگی است .جهان از من چه می خواهد؟ آ یا می خواهد که هیچ ریسکی نکنم، و به جایی برگردم که از آن آماده ام چون جرٱت آن که به زندگی “بله” بگویم را نداشتم؟
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۲۶م, ۱۳۸۷
هیچ کس توجه نمی کرد که این اولین تماس او با اقیانوس بود، با جریان آب ها، با موج های خروشان ، و در آن طرف اقیانوس اطلس، با ساحل آفریقا وشیرهایش.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۲۵م, ۱۳۸۷
او دوباره به بهشت رفت و برگشت ، حتی برای این کار بلیط هم نخریده بود.
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۲۴م, ۱۳۸۷
قدرت زیبایی برای زنان زشت جهان چگونه است؟
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۲۳م, ۱۳۸۷
متوجه شده ام آنها که قلب مرا لمس کرده اند از برانگیختن جسم من عاجز بوده اند، و آنها که جسم مرا برانگیختند از لمس قلب من عاجز بودند.
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۲۲م, ۱۳۸۷
من به طور ساده اصلا عاشق نمی شوم. هر روز که می گذرد من بیشتر متوجه می شوم انسان ها چه قدر موجودات ضعیفی هستند ، چه قدر بی ثبات ، ناامن وغافلگیر کننده.
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۲۱م, ۱۳۸۷
هدف من این است که عشق را بفهمم . وقتی عاشق بودم ، احساس زنده بودن می کردم و می دانم هر چیزی که الان دارم ، هر چه قدر هم جالب به نظر برسند اما من را هیجان زده نمی کنند.
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۲۰م, ۱۳۸۷
نزدیکی برایش دردناک بود و باعث شد که یک لکه خون بر دامن او پدیدار شود که آن را شست . هیچ چیز شبیه حس معجزه آسای اولین بوسه ی او نبود .
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۱۹م, ۱۳۸۷
مصلوب به صلیب این همه زیباییم ، کاش نبودم.
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۱۸م, ۱۳۸۷
یک بعد از ظهر ، وقتی به یک مادر که با پسر دو ساله ی خود بازی میکند ، فکر کرد او هنوز میتواند به یک همسر ، فرزند و خانه ای با منظره ی رو به دریا فکر کند ، اما او هرگز نباید عاشق شود زیرا عشق همه چیز را خراب میکند.
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۱۷م, ۱۳۸۷
راستی آدم وقتی غمگین میشود فکرش بهتر کار میکند این به خاطر فکر است یا غم ؟
نوشته شده
در قسمت :
سفیر توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۱۶م, ۱۳۸۷
کاش من هم میتوانستم عاشقانه هایی داشته باشم . عاشقانه هایی از جنس فهم و خیال.
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۱۴م, ۱۳۸۷
من تنها فرد نیستم، اگر چه سرنوشتم ممکن است من را به مسیری خارج از قانون و جامعه بکشاند . به دنبال یافتن شادی ، اگر چه همه ی ما برابر هستیم، هیچ کدام از ما شاد نیست. نه آن بانکدار / موسیقیدان، نه دندانپزشک / نویسنده یا زن خانه دار / مدل.
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۱۲م, ۱۳۸۷
مردم جوری حرف می زنند که همه چیز را می دانند، اما اگر جرات کنی که یک سوال بپرسی، آنها هیچ چیز نمی دانند.
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۱۱م, ۱۳۸۷
زن نامرئی کنارش لبخند زد .زن که شبیه مریم مقدس ، مادر مسیح بود به او لبخند زد و به او گفت : مواظب باش همه چیز آنقدر که تو فکر میکنی ساده نیست.
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۹م, ۱۳۸۷
من کشف کردم که چرا یک مرد به خاطر زن ها پول می پردازد : او می خواهد که شاد باشد.
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۳م, ۱۳۸۷
به این فکر کرد که برای باقی عمرش یک راهبه میشود و بقیه زندگیش را وقف عشقی می کند که صدمه نمیزند و جای زخم هایش روی قلب نمی ماند – عشق برای مسیح.
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۲م, ۱۳۸۷
زندگی خیلی سریع حرکت می کند . با یک ماجرا در یک ثانیه ما را از بهشت به جهنم می رساند.
نوشته شده
در قسمت :
برگرفته توسط :
سفیر در تاریخ : فروردین ۱م, ۱۳۸۷
وقتی ما کسی را می بینیم و عاشق می شویم، احساس می کنیم که همه ی دنیا با ما است .من امروز این اتفاق را حس کردم ، وقتی خورشید غروب می کرد. ولی اگر چیز اشتباهی اتفاق بیافتد، هیچ چیزی باقی نمی ماند! هیچ مرغ ماهی خواری! هیچ موسیقی از راه دور، نه حتی مزه ی لب ها ی او.