چرا صحبت ؟
چیزی که با دعوا حل می شه چرا صحبت ؟
-چه خبر ؟ نیستی ؟
+آره مریض بودم، کلیه ام رو پیوند زدم
-به به پیوندتان مبارک !
نمی دانم درخت بودن چه طعمی دارد ؛
نمی دانم اصلا برای ما طعمی خواهد داشت ؛
نمی دانم در دنیای ریشه دار زندگی کردن را می شود زندگی نامید ؛
ولی هر چه باشد و هر چه نباشد ، دوست دارم باد غزل خوان ، بی هیچ سلامی دستانش را در میان شاخه هایم مویه کنان بفشارد .
شاید در زندگی بعد طعمش را چشیدم …
چرا اینطور است ؟ چرا ؟ هیچ وقت احساس تعلق و ذوقی در نوشتن با کاغذهای رسمی نداشته ام ؛ همیشه دوست داشتم برای نوشتن بهترین نامه ام، از وسط دفتر چهل برگی که توش از دلم و تمام زندگی پشت میز درسم مینوشتم برگی بردارم و برای کسی که می خواستم می نوشتم. همیشه این کاغذهای کاهی دفتر چهل برگ زندگی ام هست که مرا یاد دوستانم و دوران خوش می اندازه. نمی دونم چه کششی می تونه داشته باشه یه کاغذ بدون هیچ وزن و ارزشی ، شاید این بخاطر خونی است که در درختش بوده یا شایدم به خاطر بادی که روزی اسرار دل مردم را به گوش درخت می رسانده.
خواهم نوشت
می نویسم
می نویسم
آن قدر می نویسم تا مرکبم جایی برای نوشتن برایم بگذارد
آن طور می نویسم تا دستانم جایی برای نگهداری قلم بدون مرکب برایم بگذارد
آن طور می نویسم که خوانده شوم
آن قدر می نویسم تا مرکب وجودم به تباهی رسد
آن طور می پویم تا در ساقه گیاهی نو رسیده جاری شوم
آن طور که درخت اناری شوم و بازیچه دست نوشته ها ، و تقدیر نوشته های خطی خطی آدمی ، در من به سکوت ناتمام تمام قصه ها مانَد
تمام عصر جمعه را به آبیاری باغچه خانه پرداختم تا شاید کسی هم پیدا شود و باغ دل ما را آبیاری کند
کاش میتوانستم تو را هم مثل بقیه وسایل فریز کنم تا شاید فاسد نشوی و بعدا قابل استفاده شوی
چه خیال هایی در سَرِمان بودا، ولی چه سود ؟
کل زندگی آدمی را در چند کیلوبایت ناقابل هم میتوان گنجاند.
انگاری همیشه باید منتظر چیزی برای سبز نگاه داشتن دل بود ؛
گُلی
باغی
نگاهی
سرودی
…
خیلی چیزها را محفوظ نگاه داشته ام ؛
خیلی ها را به یاد ندارم ؛
خیلی ها اصلا نبوده اند ؛
خیلی ها هم شاید بعد از مرگ سراغم گیرند ؛
پس تو میتوانی منتظر بمانی ، منتظر بمانی تا بعد از مرگم منتشرشان کنم !
باد سرای گرم قلبم به طرف قلب سردش حرکت کرد ، تا شاید بتواند تعادل گرمایی شیمی را اثبات کند ؛
ولی نشد !
قبل تر ها باغچه ای نبود که آب و جارویش کنم ؛
تازه تر ها باغچه ای دارم ؛
ولی سال هاست که دگر کسی جارو به دست نمی گیرد …
صدایم نمی کنی ، نکن !
نگاهم نمی کنی ، نکن !
جوابم نمی دهی ، نده !
بدان
چه کنی
چه نکنی
برایت خواهم شکست
زندگی منتظر نمی مونه ؛
نمی بینه که تو نقشِ زمین شدی ؛
یا داری می دوی ؛
به راهش ادامه می ده مثل همیشه !
دفتر تقدیرم را نگاهی انداختم ؛
هیچ چیز پیدا نکردم ؛
شاید تا به حال تقدیر برایم رقم نخورده ؛
شاید من مانده ام در این دنیا بدون هیچ تقدیری .
دوری و دیری هم فاصله چندانی با هم ندارند ؛
باز هم حرف از فاصلهءِ میانِ حرفهاست !
امروز صبح قرار بوده خورشید به آسمان بیاید ولی نیامده !
نمیدانم چه شده
شاید
مرخصی
خواب مانده
شاید
قرار بوده جایش را به ابرهایِ باران بدهد
ولی شاید ابر هم گریه اش نیامده و نیامده
شاید این اشکهای مصنوعی برای ابر کارساز نیست، اون اشک واقعی میخواهد
می نویسم سوی دوست :
هر چه من دارم از اوست
هر چه من خواهم در اوست
هر چه او بدنام و ناکامم کند …
فرقِ بین زمین و زمان در سومین حرف ختم میشود ؛
پس منتظرِ زمانی هستم که به زمینِ دلم پا گذاری ؛
هر چند فاصلهءِ یک حرف عمرها گذرد !
دیگه بارون در دلم حسی ایجاد نمی کند
تقصیرِ دلم نیست
همه جا سنگ فرش و آسفالت شده !
آشکار نکردنش خیلی مهمه ؛
مردم هیچ تلاشی برای نشون دادن احساساتشون نمیکنن ؛
اونا سعی در پنهانش دارن
شاید هم ازش فرار میکنن …
روی صندلی می نشینم ، دوست دارم افکارم را در شلوغی بی حد و مرز دیوار ها به خیالات جدیدی متمرکز کنم . هیچ وقت نتونستم اونطور که میخوام افکارم را متمرکز کنم . شاید این به خاطر توست ، به خاطر تویی که در ذهن منی و هیچ وقت نمی گذاری افکارم به هم بپیوندند .
این را حس می کنم
می بینم
لحظه ای را می بینم که تو درون فکر منی و با کمک باد این دشمن همیشگی افکارم را از هم دور می کنی .
-بیرون پنجره باد است-
-درون پنجره هیچ-
-توی خانه کسی است-
-ولی ؛ هنوز کسی بیرون در را ندیده-
اینجا قدیم تر ها جا بسیار بود ، تنهایی آنقدر جاگیر شد که دیگر …
نه زیبایی
نه رویایی
نه خیالی
نه شروعی
نه پایانی
هیچ چیز و هیچ کس ؛ فقط و فقط تنهایی …
تنها معیار موجود برای تشخیص راننده خوب از بد میزان کرایه ایست که میگیرند !
خوبی هایت را در بر قلبم حک کردم ؛
نامه هایت را در بایگانی دلم انبار کرده ام ؛
آیا باید از جایی برایشان کپی رایت بگیرم !؟!
سخت ترین قسمت مشهوریت اینه که مردم همه باهات موافقن ؛
حتی اگه دیوانه وار ترین حرف ها رو بزنی ؛
چقدر بده که آدم نیاز داشته باشه که یکی بهش بگه داری چرت میگی !
قسمتیم وطنیه ؛
قسمتیم اجنبی آبادیه ؛
قسمتیم ناکجاآبادیه ؛
ولی اسمم وطنیه ،
پس همه فکر میکنن من وطنیم !
یه قانونی رو دیروز بعد از کلی تنهایی کشف کردم ؛
تنهایی مفیده ؛
ولی ضررش بیشتر از نفعِ شه .
بارون هم همون بارون های قدیمی
از صبح است که بارون می آید
ولی هنوز دل مردم را پاک نکرده !
آه ای ابر
ای هم دم آسمان صاف من
ای پدید آورنده روزهای بارانی
ببار بر من
تا با فرسایش من خاک جان تازه ای گیرد
تا آن لحظه، سفر و اندیشه ی رفتن به سرزمین های دور فقط یک رویا بود، و رویاها تا لحظه ای لذت بخش هستند که به مرحله ی عمل نرسند . در رویا ما همه ی ریسک ها، نا امیدی ها و سختی ها را نادیده می گیریم، و وقتی که پیر می شویم دیگران را - ترجیا پدر و مادر، همسر یا فرزندانمان – به خاطر کوتاهی خودمان برای تشخیص دادن رویاهایمان سرزنش می کنیم.
دزدی در شب خانه فقیری می جست . فقیر از خواب بیدار شد . گفت : ” ای مردک ! آنچه تو در تاریکی میجویی ، ما در روز روشن میجوییم و نمیابیم “
بهتر است کنار یک مرد ثروتمند غمگین باشی تا اینکه در کنار یک مرد فقیر شاد باشی.
زندگی به من درس داده که هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست، همه چیز یک فریب است، و این مورد همانند چیزهای غیرمادی در مورد مادیات هم صادق است . تمام کسانی که چیزی را از دست داده اند همیشه فکر می کنند آن چیز برای همیشه ماندگار است و در آخر نتیجه گرفته اند هیچ چیز واقعا به آنها تعلق ندارد . و اگر هیچ چیز به من تعلق ندارد ، هیج دلیلی ندارد که وقتم را برای جستجوی چیزهایی که بر اي من نیستند، تلف کنم . بهترین آن است که جوری زندگی کنم که امروز روز اول و آخر زندگی ام است.
آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
و سبزه ها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
وخاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
اگر من قرار است به کسی یا چیزی وفادار باشم، اول از همه باید نسبت به خودم با وفا باشم.
همه به من می گو یند که دارم تصمیم اشتباهی می گیرم، اما اشتباه کردن بخشی از زندگی است .جهان از من چه می خواهد؟ آ یا می خواهد که هیچ ریسکی نکنم، و به جایی برگردم که از آن آماده ام چون جرٱت آن که به زندگی “بله” بگویم را نداشتم؟
هیچ کس توجه نمی کرد که این اولین تماس او با اقیانوس بود، با جریان آب ها، با موج های خروشان ، و در آن طرف اقیانوس اطلس، با ساحل آفریقا وشیرهایش.
متوجه شده ام آنها که قلب مرا لمس کرده اند از برانگیختن جسم من عاجز بوده اند، و آنها که جسم مرا برانگیختند از لمس قلب من عاجز بودند.
من به طور ساده اصلا عاشق نمی شوم. هر روز که می گذرد من بیشتر متوجه می شوم انسان ها چه قدر موجودات ضعیفی هستند ، چه قدر بی ثبات ، ناامن وغافلگیر کننده.
هدف من این است که عشق را بفهمم . وقتی عاشق بودم ، احساس زنده بودن می کردم و می دانم هر چیزی که الان دارم ، هر چه قدر هم جالب به نظر برسند اما من را هیجان زده نمی کنند.
نزدیکی برایش دردناك بود و باعث شد که یک لکه خون بر دامن او پدیدار شود که آن را شست . هیچ چیز شبیه حس معجزه آسای اولین بوسه ی او نبود .
یک بعد از ظهر ، وقتی به یک مادر که با پسر دو ساله ی خود بازی میکند ، فکر کرد او هنوز میتواند به یک همسر ، فرزند و خانه ای با منظره ی رو به دریا فکر کند ، اما او هرگز نباید عاشق شود زیرا عشق همه چیز را خراب میکند.
من تنها فرد نیستم، اگر چه سرنوشتم ممکن است من را به مسیری خارج از قانون و جامعه بکشاند . به دنبال یافتن شادی ، اگر چه همه ی ما برابر هستیم، هیچ کدام از ما شاد نیست. نه آن بانکدار / موسیقیدان، نه دندانپزشک / نویسنده یا زن خانه دار / مدل.
مردم جوری حرف می زنند که همه چیز را می دانند، اما اگر جرات کنی که یک سوال بپرسی، آنها هیچ چیز نمی دانند.
زن نامرئی کنارش لبخند زد .زن که شبیه مریم مقدس ، مادر مسیح بود به او لبخند زد و به او گفت : مواظب باش همه چیز آنقدر که تو فکر میکنی ساده نیست.
به این فکر کرد که برای باقی عمرش یک راهبه میشود و بقیه زندگیش را وقف عشقی می کند که صدمه نمیزند و جای زخم هایش روی قلب نمی ماند - عشق برای مسیح.
زندگی خیلی سریع حرکت می کند . با یک ماجرا در یک ثانیه ما را از بهشت به جهنم می رساند.
وقتی ما کسی را می بینیم و عاشق می شویم، احساس می کنیم که همه ي دنیا با ما است .من امروز این اتفاق را حس کردم ، وقتی خورشید غروب می کرد. ولی اگر چیز اشتباهی اتفاق بیافتد، هیچ چیزي باقی نمی ماند! هیچ مرغ ماهی خواري! هیچ موسیقی از راه دور، نه حتی مزه ي لب ها ي او.